و امروز

آنقدر شفافیم

که قاتلان درون‌مان پیداست

و دریای شهرمان

چنان خسته‌ست

که عنکبوت

بر موج‌هایش تار می‌بندد

کاش

کسی این مارها را

                    عصا کند

و کاش آنکه استخونهایم را می‌لیسید

شعر‌هایم را از بر نبود

زنبورها را مجبور کرده‌ایم

از گل‌های سمی

عسل بیاورند.

و گنجشکی که سال‌ها

بر سیم برق نشسته

از شاخه‌های درخت می‌ترسد

با من بگو

چگونه بخندم

وقتی که دور لب‌هایم را مین گذاری کرده‌اند

  (گروس عبدالملکیان)