چیزی که محکم در ذهن کسی حک شده باشد با موعظه و حتی با میخ هم زُِِِ­­­دوده نمی‌شود.

­­­­­­­­چندی پیش یک داستانِ کوتاه از چُخوف خواندم.

این داستان هم مانند داستان های دیگرِ این نویسنده, محتوا و حرفهای بسیار برای گفتن دارد.

تنهایی و جدایی انسانها، عمده ترین محتوایی‌ است که در بیشتر داستان‌های او تکرار شده است. خواه این انسانها با هم غریبه باشند، خواه از یک خانواده باشند.

 او در داستان‌های خود از تنهایی و انزوای یک نوزادِ دو ساله گرفته تا یک اسقفِ عظم کلیسا می‌نویسد.

 که در این داستان غریبه‌گی و تنهایی یک پدر و دختر را نشان می‌دهد.

مجلسِ یادبود

پدر در یک یادداشتِ کوچک از کلیسا درخواست مجلسِ یاد بود برای آمرزش روح دخترش می کند که...

متنِ بادداشتی که پدردر  محرابِ کلیسا گذاشته بود:

(برای آمرزش روح خدمتکار پروردگار،ماریای روسپی،درخواستِ برگزاری مجلسِ یاد بود دارم.)

پدر هنگام ِبرگزاری مجلسِ یادبود در  کلیسا به یاد دخترش می‌افتد. و  به یاد دورانی که...

پدر در گذشته، نوکرِ یک ارباب بود که دخترش به دنیا می آید. پدر در آن دوران آن‌قدر سرش گرم کارهای ارباب بود که از بزرگ شدن دخترش بی خبر بود و خانواده‌ی ارباب برای پرکردن اوقات بیکاری به دختر خواندن، نوشتن و رقصیدن یاد داده بودند.

پدر در بزرگ کردن دختر هیچ نقشی نداشته، فقط از آنجا که در دورانِ جوانی در زمینه‌های قانون کلیسا و کتاب مقدس، صاحب نظر بود، و تا آنجا که وقتش اجازه می‌داد به او دعا و چیزهایی از کتاب مقدس یاد می‌داد.

سپس پدر دست از نوکری کشید و با پولی که پس انداز کرده بود مغازه ای در روستا باز کرد،دختر نیز با خانواده‌ی اربابش به مسکو رفته بود.

دختر سه سال قبل از مرگش برای دیدن پدرش آمده بود. ابتدا پدر او را نشناخت، دختر، زنِ جوانِ باوقاری شده بود که رفتار زنهای متشخص را داشت...

وقتی پدر از شغلش پرسید، دختر یکراست و با شهامت در چشمهای پدر نگاه کرد و با صدای بلند گفت: من هنرپیشه‌ام.  چنین صراحتی برای نوکرِ سابق نهایت یأس را به دنبال داشت. دختر از موفقیت‌ها و زندگی‌اش به صحنه تئاتر برای پدر تعریف‌ها کرد، اما وقتی دبد که پدرش فقط رنگ به رنگ شد و با حرکتِ دستش بی علاقگیِ خود را نشان داد، دیگر ادامه نداد. آن‌ها دو هفته‌ای را باهم گذراندند بی آن‌که به هم نگاه کنند یا حرفی بزنند تا روزی که دختر از آن‌جا رفت. دختر پیش از رفتن از پدرش خواست در ساحل رودخانه قدمی بزنند. هر چند بودنِ دختر در روز روشن و در انظارِ ادم‌های درستکار برای پدر دردناک بود اما به درخواست او گردن گذاشت.

دختر مشتاقانه گفت: «شما تو چه جای قشنگی زندگی می‌کنین. چه مسیل‌ها و باتلاق‌هایی! خدایا، زادگاه من چقدر زیباس!»

و زیر گریه زده بود.

پدر هاج و واج به مسیل نگاه کرده بود؛ بی آن‌که علت اشتیاق دختر را درک کند و فکر کرده بود: «این‌ها به چه درد می‌خورن جز این که جا اشغال کرده‌ن و حال اینو دارن که آدم بخواد از بز نر شیر بگیره!».

پدر زیبایی زاد‌گاه خود را نمی‌دید!.

به نظر شما علت تنهایی و غریبه‌گی این دو چیست!؟؟؟

(لازم به ذکر است که مطلبی که عنوان شد درک و برداشت شخصی بنده است، ممکن است درست یا غلط باشد.)

یا حق