چند روزی هست منتظرم یک اتفاق جالب بیفتد، تابتوانم در مورد آن اتفاق جالب، در وبلاگم، چند سطر بنویسم.

دریغا که هیچ اتفاقِ جالبی، در این چند روز نیفتاده، امروز هم مثل روز‌های قبل، ساعت8 در محل کارم حاضر بودم.مشتری‌ها هم مثل همیشه رسیده‌اند و منتظرند

تا سیستم را روشن کنم، بعد از روشن کردن کامپیوتر‌ها و سیستم...

آقا شما بفرمایین باجه‌ی 1 ، آقا شما بفرمایین کابین 8 ، خانم فقط شارژ 2000‌تومانی داریم، آقا اگه تماس خارجه دارین کابین‌8 خالیه، خانم پول‌خرد نداریم، شما بفرمایین قسمت عمده فروشی شارژ، خانم امروز نمی‌تونیم سیم‌کارت شما رو فعال کنیم، شبکه همراه اول قطع شده.

.آقا... خانم...آقا... خانم... خانم... آقا .. خانم... آقا... خانم...

ظهر شد. خسته و کوفته راهی خونه بودم که استادم زنگ زد و گفت:سازت آماده‌ست، بیا ببرش، در ضمن این هفته تمرین گروه کنسل شده.

بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت، یادم افتاد باید در مورد یک اتفاقِ جالب، چیزی بنویسم. در ذهنم دنبال یک اتفاق جالب گشتم، ولی چیزی به ذهنم نرسید، گفتم شاید تا شب، یک اتفاقی افتاد.

حالا هم شب شده ولی اتفاق جالبی نیفتاده.