سیاه

خب، آره که خیابونا و بارونا و آسمونا ارثِ بابامه

واسه همینه که از بوقِ سگ تا دینِ روز

این کله‌ی پوکو می‌گیرم بالا و از بی سیگاری می‌زنم زیرِ آواز

و این‌قدر می‌خونم

 تا این گلوی وامونده، وابمونه

تا که شب بشه و بچپم توی چار دیواریِ حلبی

که عمو بارون رو طاقش، عشق سیاهِ خیالیِ منو ضرب گرفته.

شام که نیست، خب زحمت خوردنشم ندارم

در عوض

چشم ِ من و پوتین‌های مچاله و پیری‌ که رفیق پرسه‌های بابام بودن

بعدشم واسه این‌که قلبم نترکه

چشم‌مامو می‌بندم و کله رو ول می‌کنم رو بالشی که پر از گریه‌های ننمه

گریه که دیگه عار نیست

خواب که دیگه کار نیست، تا مجبور بشی از کله‌ی سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنفی

و آخر سر این‌قدر سربه‌سرت بزارن که سر بزاری به خیابونا.

هی...

دل بده تا پته‌ی دلمو واست رو کنم.

می‌دونی؟

همیشه این دلم به اون دلم میگه:

دکی

توی این دنیایِ هیشکی به هیشکی

این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره

ورنه خلاصی، خلاص...

....

من یاد گرفتم ‌چه جور شبا از رویاهام یک خدا بسازم و دعاش کنم که عظمت‌تو جلاش بده.

امشبم گذشت‌و کسی ما رو نکشت...

(زنده یاد حسین پناهی)