گاهی چنان عرصه‌ بر ذهنم تنگ می‌شودکه جز نوشتن چاره‌ای باقی نمی‌ماند.

ای‌کاش من را دلی تازه یافت شود، ای‌کاش بتوانم زندگی‌ای تازه‌ای را شروع کنم. دل‌شده‌گی‌ام را نمی‌دانم در چه قالبی بریزم، به جان سکوت برای دل‌زده شدنم از هیچ کاری دریغم نیست. نمی‌دانم حال و روزم را با چه رنگی توصیف کنم.

ای کاش می‌توانستم در این ایام نکبت همه چیز و همه کس را فراموش کنم، وای از این ایام نکبت و جماعت نکبت. داد از این جماعت که همیشه دلیلی برای ترسیدن دارند. عدالت را می‌شناسند ولی عادل را نه، این جماعت نکبت را می‌گویم. ظلم را می‌شناسند ولی ظالم را نه و روزی که رویا در دلشان بمیرد باور خواهند کرد که همه مردنی هستند. فقط منتظر حسی از احساساتشان هستند و اندکی یارانه کفاف می‌دهد روز و روزگارشان را. با این همه هیچ نمی‌گویند و برای‌ ادامه‌ی یک زندگی‌ِ شرافتمندانه، مرگ را به یکدیگر پیشنهاد می‌کنند. ولی نمی‌دانند  مرگ مردن نیست، مرگ تنها نفس کشیدن نیست. من مردگانِ بی شماری را مبینم که راه می‌روند و حرف می‌زنند، پول قرض می‌کنند و پول قرض می‌دهند و...

چرا این جماعت در این ایام نکبت نمی‌خواهند از پیله‌ی خواب به‌در آیند؟ خسته نیستند از این روزهای پر ملال؟

وای از این ایام نکبت و جماعت نکبت.